<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>موج ها</title>
<link>http://faqiri.blogfa.com/</link>
<description>گوشه های از ناگفته های من...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 02 Jul 2009 17:19:13 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>این نظام را به دور بیاندازید</title>
<link>http://faqiri.blogfa.com/post-39.aspx</link>
<description>(یادداشت: من در مورد اینکه داکتر عبدالله نامزد خوب است و یا نه ننوشته ام بلکه من نظامی را که او پیشنهاد میکنم نقد کرده ام. امید است فرق بین این دو موضوع واضح شده باشد.)&lt;/p&gt;&lt;p&gt;
نظام صدارتی که داکتر عبدالله پیشنهاد میکند میتواند یکی از راه های
باشد که افغانستان را از مشکلات فعلی نجات دهد. در همچون نظام همه اقوام
افغانستان به اندازه مساوی میتواند در حکومت و دولت اشتراک داشته باشند و
سرنوشت ملت را تعیین. یکی از گل های که کرزی در شورای بزرگ سال ۲۰۰۴ به آب
داد ممانعت از بحث روی ساختار نظام بود. نظام صدارتی تهدید جدی برای آنعده
از قوم پرستان به حساب میاید که افغانستان را متعلق به یک قوم میدانند.
این باور در طول سالهای سلطه ای مطلقه ای این گروه بوجود آمده و همچنان
ادامه دارد. مثال زنده ای این باور اظهارات علم گل خان کوچی میتواند باشد
که گفت افغانستان متعلق به افغان ها (پشتون ها) است و ملت های دیگر همه از
کشور های دیگر مهاجر استند. &lt;/p&gt;

&lt;p&gt;به باور علم گل خان کوچی تاجک ها از تاجکستان استند و همچنان ازبک ها
از ازبکستان و به همین منوال ملت های دیگر از کشورهای همسایه. هرچند گفته
های این نماینده کوچی ها در شورای ملی هیچ دردی را دوا نکرد اما ملت های
دیگر را واداشت تا در مورد رابطه خود با افغانستان در کل و جایگاه شانرا
در این کشور مشخصآ بررسی کنند. این باور که افغانستان متعلق به یک قوم است
هرچند که به علت بی سوادی و جهالت شان در مورد تاریخ است اما محدود به چند
شخص نمیباشد. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بحث ملت ها در افغانستان به انترنت نیز کشانیده شده است. ده ها صفحه و
گروه در شبکه فیس بوک و صد ها ویدیو و تصویر در یوتیوب به این موضوعات
پرداخته است. به خصوص اینکه بحث اقوام در اروپا و امریکا و در بین جوانان
افغانستانی که در این قاره ها تولد و بزرگ شده اند داغتر است نسبت به داخل
کشور. کسی که میخواهد در این مورد تحقیق کند میتواند صدها مثال این بحث ها
را در شبگه های اجتماعی بدست بیاورد. &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یکی از خصوصیت های این بحث ها در شبکه جهانی (انترنت) خاین معرفی کردن
چهره های مطرح اقوام دیگر است. طور مثال همه مردم کابل خوبتر میدانند که
سبب ویرانی و کشته شدن کابل راکت های کلبدین حکمتیار بود. همه میدانند
کسیکه با مخالفت با نظام ساخته شده ای مجاهدین در راولپندی آغازگر جنگ شد
گلبدین حکمتیار بود. ولی با یک جستجوی مختصر در شبکه یوتیوب صدها مثال
اینکه گویا مسعود آغاز گر جنک و ویرانی کابل بوده. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در مورد جنگهای داخلی در افغانستان و به بخصوص در کابل کتاب ها و
مقالات زیادی نوشته شده است اما چیزی که در این مقالات ذکر نمیگردد ماهیت
عدالت خواهی و مخالفت با تک قومی نظام بوده است. نویسنده در جریان آغاز
جنگ های کابل در غرب کابل زندگی میکرد. با ورود مجاهدین حزب وحدت به این
ساحه که اکثریت ساکنان آن هزاره و شیعه استند برای اولین بار با عبدالعلی
مزاری از طریق تصویرش آشنا گردید. چیزی که نویسنده این نوشتار از آن عکس
همیشه به خاطر دارد شعری بود که در پای عکس نوشته شده بود. &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینک پیاده پای دلاور سواره شد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خشم هزار ساله ززنجیر پاره شد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک نگاه عمیق و تحلیل این شعر چندین زنگ را در گوشها به صدا میاورد. در
مصراع دوم که از خشم و هزار سال یاد شده است اشاره به سالهایست که هزاره
ها در افغانستان شهروندان درجه دوم محسوب میشدند. حتی در همان ایام جنگ
روی موضوع بارکش بودن هزاره ها در رادیو نیز تبلیغ میشد. &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یکی از عوامل دیگر جنگ های داخلی تحمل نا پذیر بودن حکومت غیر پشتون در
افغانستان بود. به استثناء دوره ۹ ماهه امارت حبیب الله کلکانی حکمروایان
و صاحب اختیاران افغانستان همیشه از یک قوم بوده اند. امان الله خان زمین
های مردم قطغن را برای کوچی ها و ساکنان مشرقی و جنوبی بخشید. داود خان
پشتو سازی افغانستان را آغاز کرد و حتی زمانیکه دانشکده طب دانشگاه کابل
تاسیس گردید دوره های اول فارغان آن همه از اقوام جنوبی و شرقی بودند.
طالبان هزاره ها و تاجک ها را قتل عام کرد و زمین ها و خانه هایشان را به
آتش کشید. مثال های امروزی کریم خرم وزیر اطلاعات و فرهنگ مبارزه علنی با
فارسی براه انداخت. قانون تحصیلات عالی برای چندین ماه در شورای ملی به
خاطر اینکه واژه پشتو استفاده نشده بود تصویب نگردید. صدها کتاب در آب
انداخته شد و خبرنگاران به خاطر استفاده از زبانشان کارشانرا از دست
دادند. این همه مثالهای از باورهای قبیله ای یک قوم سرچشمه گرفته و کشور
را به جهنمی برای همه مبدل ساخته است. به خاطر پایان این همه مصایب که
گریبانگیر همه هموطنان گردیده است کشور ضرورت به نظامی دارد که در آن همه
ملت ها بتوانند مشارکت خود را احساس کنند. &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;داکتر عبدالله خواهان همچو یک نظام است. افغانستان کشور یک قومی نیست و
یک قوم مالک این کشور نیست. این کشور ملت های مختلف ساخته شده است که این
خصوصیت باید به خاطر غنامندی فرهنگ و جامعه استفاده گردد نه به خاطر تحت
سلطه قرار گرفتن. نظام شورایی (پارلمانی) میتوانند از تما ملت ها نمایندگی
کند و تبدیل به خانه ملت ها به شکل واقعی آن گردد. به خاطر پیاده ساختن
آرمان های مردم سالاری (دموکراسی) و آزادی نظام ریاستی و سلطه ای مرکزی را
باید برای همیش ریش کن کرد و مردم را گذاشت خودشان تصمیم بگیرند چگونه که
میخواهند زنگی کنند. &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در افغانستان صحبت از تغییر نظام به مثابه تجزیه کشور تلقی گردیده است.
این باور توسط آنهایی که سالها در این کشور سلطنت کرده اند ترویج گردیده
است. مردم بیسواد و ساده دل ما هم همیشه باور کرده اند که یگانه راه
یکپارچه نگهداشتن کشور همان نظام مطلقه و حکمروایی یک ملت بر سایر ملت ها
است. پس مردم نیاز به آگاهی از مزایای نظام شورایی دارند. این باور که
گویا کسانیکه نظام شورایی میخواهند دشمنان وحدت افغانستان استندرا باید از بکلی از اذهان مردم پاک کرد. زیرا برعکس این باور مردم از مزایای این شکل نظام آگاه خواهد ساخت. نظام شورایی نباید محدود به کابل باشد.  &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همه ولایت ها و استان های کشور به زودی دارای شورا میگردند. شوراهای
ولایتی در چهار سال گذشته کمترین تاثیری بر زندگی مردم داشته اند زیرا به
صفت ناظر و مشاور برای والی ها هیچگونه صلاحیت ندارند. در نظام جدید باید
به شوراهای ولایتی صلاحیت بازخواست از والی ها را و به همین شکل والی ها
باید انتخابی باشند. این دو اصل اول حکومت را به مردم نزدیک میسازد و دوم
اینکه یکی از اصول مردم سالاری برآورده میگردد. والی ها به خاطر رقابت ها
انتخاباتی و بقای خویش بهتر کار میکنند و همچنان عضوهای شوراها نمیتوانند
با والی همدست گردند چون آنها هم باید به خاطر بقای شان اعتماد مردم را به
دست بیاورند. همچنان باید شهردار ها انتخابی باشند تا مردم از طرح های شان
در قسمت شهرسازی آگاه باشند. مردم باید خود بالای سرنوشت شان حاکم باشند
نه یک وزیر و یا رییس از کابل. &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صرف زمانی میتوان افغانستان واحد و آرام و مترقی ساخت که مردم همه خود
را عضو یک جامعه احساس کنند و وحدت ملی نه با زور بلکه با اختیار بوجود
بیاید. &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به امید آنروز&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Thu, 02 Jul 2009 17:19:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faqiri&amp;postid=39</comments>
<dc:creator>faqiri</dc:creator>
<guid>http://faqiri.blogfa.com/post-39.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زمستان</title>
<link>http://faqiri.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>زمانی که دانه های برف رقصان رقصان به زمین مینشینند فکر آب شدن و فرو رفتن در قهر زمین را ندارند. افسوس که این انسانها استند که غصۀ همه چیز را باید بخورند. این غصه خوردن ناشی است از خودخواهی ها، مجبوری ها و آرزو های است که افکار ما سخت به آن وابسته شده اند. اما غصه های مردم من ناشی از خودخواهی نه بلکه همه مجبوری است و این مردم بیچاره من است که در گیرودار فقر آنقدر محکم گیر افتاده اند که آرزو را هم فراموش کرده اند. &lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;روز گذشته در یکی صفحه های شبکۀ جهانی (انترنت) تصویری از کودکی افغان را دیدن که به خاطر عدم دسترسی به مرکز مراقبت چشم، بینایی هردو چشم اش را از دست داده بود. کودک معصوم قبل از اینکه نام دوازده رنگ را یاد گرفته باشد، از دیدن آنها محروم شده بود. این تصویر آنقدر تاثیر عمیق بر من گذاشت که فکر کردم سوز قلبم را احساس میکردم. &lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;مردم من بالای حاصلخیزترین زمین منطقه شب را با شکم گرسنه سحر میکنند. مردم من در خانۀ خودشان زیر بم جان میدهند و بر روی دختران وطن من تیزاب پاشیده میشود. دردآورتر از این چه بوده میتواند که از خود و بیگانه بر جسم نازنین مردم من نیش میزند. کسی قربانی حمله کافر میشود و کسی هم زندگی شیرینش را به خاطر حمله مسلمان از دست میدهد. مردان مردم من که روزی سرشان از افتخار از همه سرها بلندتر بود امروز سرش را از ترس گلوله انگلیس حتی در وطن و خانۀ خویش بلند نمتواند. کسی را به خاطر طرز لباس پوشیدنش هدف قرار میدهند و کسی دیگر را اشتباه گفته جانش را میگیرند. &lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;افسوس!&lt;/div&gt;&lt;div&gt;صد افسوس که اینهمه دست ساختۀ خود ماست!&lt;/div&gt;&lt;div&gt;افسوس که از جبر تاریخ نیاموختیم.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;افسوس با وجودیکه بار ها و بار ها زمزمه کردیم که:&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&quot; هر که نآموخت از گذشت روزگار... هیچ نآموزد زهیچ آموزگار&quot;  &lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;ولی هر قدر تاریخ پیشتر رفت ما عقب تر ماندیم. کسی را به خاطر دین به چوبۀ دار فرستادند و کسی را هم به خاطر زمین اش کشتند. &lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;شاید مادر طبیعت زمستان و برف را به خاطر پوشش تمام کثافت کاری های انسانها در نظر گرفته بود. اما افسوس که سفیدی معصوم و پاک برف عمر کوتاه دارد و باز همان لکه های ننگین جبر و ستم از زیر سفیدی برف سر بر میاورند و چشمان مارا میگیرند. &lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;کاش مانند عمر برف عمر رنجها و دردهای مردم من نیز کوتاه میبود. کاش میشد یک قدم تاریخ را جلو برد و از همه مصیبت های امروزی فرار کرد. &lt;/div&gt;&lt;div&gt;کاش...&lt;/div&gt;&lt;div&gt;کاش. کاش...&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Fri, 05 Dec 2008 02:45:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faqiri&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>faqiri</dc:creator>
<guid>http://faqiri.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روز آخر</title>
<link>http://faqiri.blogfa.com/post-37.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;روز آخر دوره تابستانی است. به هر طرف محوطه ای دانشگاه که نظر میاندازم شاگردان در حال ترک کردن استند. همه خوشحال به نظر میرسند زیرا سه و یا شش امتیاز دیگر گرفته اند و خود را به فراغت نزدیکتر کرده اند. ده دقیقه از صنف زودتر خارج میشوم تا سوار سرویس شده خودرا از محوطه دانشگاه بیرون بکشم. این سفر ده دقیقه ای با افکار عجیب و غریب توام است. &lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;گوشی آی پاد را به گوشم میگذارم و به آهنگی از هنرمند تازه کار کشور گوش میدهم. صدای نازک و دخترانه ای او مرا به یاد روزهای میاندازد که در مزارشریف در موردش با دوستان صحبت میکردیم و استعداد او را تمجید میکردیم. ولی در اینجا دیگر از دوستان و آن گشت و گذارها خبری نیست. از میله ای روز آخر دوره هم خبری نیست. دو صنف را به پایان رسانیده ام. احساس میکنم شانه هایم کمی سبک شده اند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;به اتاقم میرسم. دروازه ای اتاق ام را قفل نمیکنم. اصلاً هراسی وجود ندارد از اینکه کسی داخل شود و پیرهن های مرا بدزدد. اینجا آرامش و امنیت است، چیزی که برای من یکسال قبل بیگانه بود و برای مردمم هنوز هم آرزو باقی مانده است. داخل اتاق میشوم و یکراست به سراغ یخچال میروم. کمی آب میگیرم. گیلاس را که بالا میبرم به یاد خانه میافتم. صرف یکسال قبل زمانی که وارد خانه میشدم خوردترها از من با سلام پذیرایی میکردند و به کلانتر ها من ادای احترام میکردم. مادرم با ترموز چای و چند دانه شیرینی به اتاقم میامد و در مقابلم نشسته منتظر میماند که در مورد روزم برایش بگویم. ولی در اینجا ازخانه و فامیل و آن نازدانه گی ها خبری نیست. کسی منتظرم نیست به جز ظرفهای کثیف &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;شب گذشته و اتاق درهم و برهم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;بعضی اوقات سهولت ها و خوبی های این کشور را با همه آن چیزهای که در وطن پشت سر گذاشته ام میاندیشم. نمیدانم کدام بهتر است، کشوری که در آن زاده شده ام و سخت به آن احساس وابستگی میکنم و یا آرامش و سهولت های که در آینجا در اختیارم است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;در کالیفرنیا جایی را کابل کوچک میگویند که حدود یک ماه و نیم قبل شرف دیدارش را داشتم. زمانی که با دوستم نوری از طیاره در میدان هوایی اوکلند پایین شدیم، اولین چیزی که به آن میاندیشیدم همین کابل کوچک بود که ترجمه انگلیسی آن فریمونت است. با دوستانی که به پذیرایی از ما آمده بودند به طرف کابل کوچک راندیم و داخل یک رستورانت افغانستانی شدیم. اولین چیزی جالب که با آن برخوردم این بود که پیشخدمت رستورانت افغانستانی فارسی نمیدانست. خوب به هر حال خسته بودیم و بعد از صرف نان شب رفتیم خوابیدیم. بعد از چکر یک روزه سانفرانسیسکو روز اخیر را باز هم برای کابل کوچک اختصاص دادیم. بعد از حدود دوساعت پیاده گردی در اطراف آن یگانه سراغی که دیدیم یک خوراکه فروشی بود به نام میوند و یک رستورانت به نام آریانا که نان چاشت را در آن خوردیم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;در همین رستورانت آریانا پیشخدمت آن که خوشبختانه فارسی میدانست از ما پرسید از کجا آمدیم و آیا برای تماشای مسابقات فوتبال افغانستانی ها مقیم ایالات متحده و کانادا آمده ایم؟ گفتیم نخیر آمده ایم کابل کوچک را ببینیم ولی زره بین مانرا فراموش کرده ایم زیرا هیچ چیزی که نشانی از کابل باشد در اینجا ندیدیم. پرسید که در کجا زندگی میکنیم و چی وقت به ایالات متحده آمده ایم. خوب هرکدام نام ایالت که در آن میباشیم گفتیم و تذکر دادیم که به طور موقت اینجا استیم و تصمیم داریم به کشور برگردیم. با لبخند برای ما آفرینی گفت و با افسوس گفت که نمیتواند به وطن برگردد. با این گفته ای دوست پیشخدمت به یادم آمد که آواز بلبل گرچه دل نشین است اما ناله و زاری است به خاطری دوری از آشیان. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;امروز همان خاطره ها و امیدهای که برای وطنم دارم برایم قوت قلب میدهد تا سختی ها و دوری از کابل زیبا را تحمل کنم تا روزی باشد که بال و پر گشوده به سویش به پرواز درآیم.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA; mso-ansi-font-size: 12.0pt&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Jun 2008 20:53:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faqiri&amp;postid=37</comments>
<dc:creator>faqiri</dc:creator>
<guid>http://faqiri.blogfa.com/post-37.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://faqiri.blogfa.com/post-36.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;آزادی بیان: مشکل ولی نه ناممکن&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;یعقوب ابراهیمی، سرباز آزادی بیان&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i29.tinypic.com/r2td12.jpg&quot; align=left border=0&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;یعقوب ابراهیمی را اولین بار در مکتب شبانۀ باختر در مزارشریف دیدم. او که در ردیف اول نشسته بود، ورود مرا متوجه هم نشد، ولی در نخستین روزها به شناخت یکدیگر آغاز کردیم. او که یک بار مزۀ زندان طالبان را چشیده و مشکلات آن دوره را تجربه کرده بود، تازه داشت به طرف هدف که برای زندگی تعیین کرده بود، گام برمیداشت. منهم که تازه از مهاجرت با شور و نشاط برگشته بودم، افکاری داشتم. یکرنگی افکار ما باعث رابطۀ گردید که با وجود فراز و نشیب هایش هنوز پابرجاست. ولی این افکار که او را همیشه مصروف نگهمیداشت چی بود؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;شخصیت یعقوب یکی از آنهای است که به داشته قناعت نمیکند و به دنبال آن چیزی است که اکثریت یا فکرش را نمیکنند و یا هم از خیرش دست برداشته اند. یعقوب بالاتر از همه به انسان و انسانیت ارزش قایل است. بارها و بارها از او شنیده ام که گفته است: اول انسان و بعد هرآنچیزی را که میبینیم و عقیده داریم. دلیل میاورد که همه چیز برای انسان است و بدون انسان، حکومت، قانون، فرهنگ، رسم و رواج همه بی مفهوم اند. او تاکید میکرد که انسان را نباید قربانی حکومت و یا چیزهای از این قبیل کرد. همین افکار است که او را به صوب همراهی میکند اگر از یک طرف تقدیر میشود و پاداش میگیرد از جانب دیگر تهدید و ارعاب میشود. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;اتحادیه های روزنامه نگاران ایتالیا با اهداء جایزۀ آزادی بیان 2008 به افکار و دستاورد های یعقوب ارج گذاشت. اروپائیان لقب گزارشگر سال (2008) را برایش دادند، و به عضویت یکی از فدراسیون های معتبر مطبوعات، فدراسیون بین المللی خبرنگاران، درآمد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;این دست آورد ها بی گمان پاداش است برای آنهمه خطرکردن ها و تلاش های یعقوب برای گفتن حقیقت های که سیاست مداران و زورمندان خواهان پنهان کردنش استند. حقیقت تلخ است و گفتن آن تلخ تر؛ به ویژه زمانی که حقیقت شامل حال کسانی گردد که آنرا با گلوله نشانه میگیرند. پاداش که یعقوب دریافت کرد، نه تنها برای نوشتن و گزارش حقایق است بلکه به عنوان تقدیر از شهامت او در برابر اهرم های فشار و پشتکار و تحقیق به خاطر بدست آوردن آن حقایق است. شاید در لحظۀ که یعقوب این جایزه را در دست گرفت نیمی فکرش در زندان نزد برادرش بود که از پنج ماه قبل در آنجا به سر میبرد. پرویز کامبخش پنج ماه زندگی پرارزش اش را به خاطر جستجوی حقیقت در بند گذرانیده است. شخص خودش بارها تهدید شده و خصوصاً این اعمال بعد از توقیف برادرش بیشتر شده است. شاید در آن لحظه یعقوب در ذهن اش احساسات ضد و نقیض داشت، از یک سو خوشی دریافت جایزۀ که پاداش معنوی زحمات اش بود، از جانبی سرنوشت برادرش که تازه از زندان ولایتی به زندان مرکزی منتقل میگردید و از یکسو آیندۀ تاریک که در جامعۀ بستۀ چون افغانستان انتظارش را خواهد داشت. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;آخرین گزارش یعقوب در صفحۀ انترنتی &quot;انستیتیوت گزارشدهی جنگ و صلح&quot; در مورد معمای فال بینی و تعویذ نویسی است. عنوان این گزارش &quot;جادوی سفید درشمال،&quot; است. در این نوشته یعقوب در مورد یکی از مشکلات جامعۀ ما پرداخته که یاد آور خرافه های قرون وسطا است. گزارش های قبلی او در مورد نقض حقوق بشر توسط زورمندان، غضب زمین های مردم توسط حاکمان و حتی موضوع &quot;بچه های رقاصه&quot; در کندز بود که او را در محراق توجه قرار داد. ظاهراً کسانی که از نوشته های او متاثر میشدند آنهای بودند که قدرت را در دست داشتند و یا به نحوی منافع شان زیر سوال بود. به یاد دارم که روزی یعقوب برایم گفت که سخنگوی یکی از قدرتمندان شمال برایش زنگ زده و او را اخطار داده بود. این جناب سخنگو یعقوب را متهم کرده بود که برای، به گفته خودش، بدنام ساختن ارباب اش پروژه گرفته است. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;قبل از اینکه به روزنامه نگاری رو بیاورد، او خصوصیت انتقاد و اصلاح طلبی داشت. باری در مکتب شبانۀ باختر، در انتقاد به شیوه تدریس و نابسامانی های اداری مکتب، او شعری نوشت که غوغا برپا کرد. زمانی که به روزنامه نگاری آغاز کرد، این خصوصیت او به تدریج رشد کرد و او را در مقام رسانید که هزاران کیلومتر دور تر، در قارۀ دیگر و در کشوری دیگر، روشنفکران و اندیشمندان که او را نمیشناختند و ندیده بودند، زحماتش را قدردانی کردند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;برای کشوری مانند افغانستان که در کنار نابسامانی های سیاسی، درگیر جنگ کهنه و نو است، به اشخاص مانند یعقوب ضرورت است. رژيم دموکراتیک فعلی نه تنها که از هیچ نگاه کامل نیست و نیازمند اصلاح است، بلکه طفلی است که ضرورت به پرورش دارد. مردمی که از فساد دولتمندان خویش آگاهی نداشته باشند، حقوق اساسی و مدنی خود را ندانند، و نقش خود را در روال سیاسی درک نکنند، چگونه میتوانند تصمیم درست بگیرند. و زمانی که در مورد تصمیم گیری حرف میزنم منظورم از انتخابات ریاست جمهوری و پارلمانی است. تجربۀ که در پارلمان اول داشتیم نباید در پارلمان دوم تکرار شود. پارلمان نباید جای کسانی باشد که متهم به جرایم جنگی، نقض حقوق بشر و غضب دارایی های عامه است. چگونه میتوانیم مردم را از نقش شان در اصلاح دولت و جامعه آگاه سازیم؟ واضح است که به افکار عامه اجازه رشد دهیم، بگذاریم هر کس نظر خود را بیان کند، ولو غلط باشد، و افکار همه را محترم بشماریم حتی اگر با آن مخالفیم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA; mso-fareast-font-family: Calibri; mso-fareast-language: EN-US&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;یعقوب، با زحمات و تلاش هایش، نه تنها برای خود افتخار آفرید، بلکه همۀ ملت افغانستان و به خصوص همۀ آنهای را نزد جهان سربلند ساخت که به آزادی بیان، فکر و اندیشه از صمیم قلب متعهد استند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Thu, 08 May 2008 20:20:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faqiri&amp;postid=36</comments>
<dc:creator>faqiri</dc:creator>
<guid>http://faqiri.blogfa.com/post-36.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باز هم در بارۀ کتاب</title>
<link>http://faqiri.blogfa.com/post-35.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 187px; HEIGHT: 367px&quot; height=469 alt=&quot;طرح روی جلد کتاب&quot; hspace=0 src=&quot;http://i31.tinypic.com/2aetl4x.jpg&quot; width=305 align=left border=0&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;گوانتانامو: جنگ برضد حقوق بشر&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;نویسنده دیوید روز&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;زبان انگلیسی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;زمانیکه اولین راکت های امریکایی بر سر جنگجویان طالبان فرود میامد، مردم با آرزوی خلاصی از رژیم سخت گیر و تعبیر های بنیادگرایانه ای آخوند ها و ملاهای حاکم از امریکا و متحدین خارجی و داخلی اش حمایت میکردند. افغانستانی ها بعد از بیشتر از 25 سال جنگ و نابسامانی، چشم امید به سوی این متجاوزین تازه نفس دوخته بودند. تجاوز امریکا به افغانستان با شعار دموکراسی و آزادی آغاز شد، اما در این بین يک واژه عمداً هیچ گاهی روی زبان نیامد: حقوق بشر. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;نویسنده کتاب &quot;گوانتانامو: جنگ برضد حقوق بشر&quot; سیاست های نظامی و ملکی امریکا و متحدین اش در قبال نحوه پیش برد این جدال ناتمام دنیای به اصطلاح متمدن و جهان عقب مانده، یعنی جنگ با تروریزم، را با شاهد و ثبوت ارائه میکند. او اسناد را که با اجازه و بی اجازه دولت امریکا افشاء شده نقل کرده، با کسانی که از زندان گوانتانامو آزاد شده اند مصاحبه کرده و همچنان خود از این زندان چند باز دیدن کرده است. کتاب را شرح و نحوه گرفتاری و انتقال سه شهروند برتانیایی پاکستانی الاصل آغاز میگردد:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&quot;طیاره نظامی که آصف اقبال و شفیق رسول در آن غرق به ادرار خود، با چشمان بسته، گوشهای کر ساخته شده {با گوشیهای مخصوص} و بالاخره دست ها و پاهای شان با زنجیر قفل شده به سطح طیاره، {دوشنبه} چهاردهم جنوری 2002 در فرودگاه گوانتانامو نشست کرد.&quot; دیوید روز می نویسد که دو رفیق که پنج ماه قبل به پاکستان رفته بودند تا در عروسی اقبال اشتراک کنند، قبلاً از یک قتل عام توسط اسیر کننده ای اصلی شان، ملیشه های شخصی جنرال رشید دوستم، جان به سلامت برده بودند. تشنه و بی حال از گرسنگی زمانی که طیاره حامل شان به زمین نشست، دو رفیق که به عوض خوشی عروسی به طرف اندوه زندان روان بودند نمیدانستند که در کجا استند، ولی برای دیگران در جهان نام اینجا به تازگی مشهور شده بود. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;اینجا را گوانتانامو میگویند، جایی که برای حقوق بشر و قانون اجازه ورود نیست. نویسنده از زبان این دو زندانی که بعداً آزاد شدند مینویسد، قبل از انتقال به گوانتانامو، یک روز صبح وقت آنها را {شفیق و آصف} که در قندهار بودندف از خواب بیدار کردند. لباس های شانرا با قیچی پاره کرده و سر و ریش شانرا با ماشین های برقی تراشیدند. درحالیکه برهنه بودند، سرشانرا به پایین خم کردند {به حالت مانند رکوع در نماز} تا یکی از نظامیان مقعد شانرا تلاشی کرد. اقبل اینحالت را چنین تشریح کرد: &quot;آنها از هیچگونه چرب کننده استفاده نکردند. اینکار بی نهایت دردناک و بی اندازه ننگ آور بود.&quot; بعداً آنها را ملبس با لباس های نارنجی {خرسک} کرده و دستان شانرا اول زولانه کرده، با و دست کش های را به دستان شان سرش نمودند. در {تابستان قندهار} آنها را تقریباً برای مدت 10 ساعت بالای سنگ ها و جغل ها زیر آفتاب منتظر نشاندند تا هم اسیران این پروسه را سپری کنند. در تمام این مدت به آنها آب داده نشد و صرف زمانی که همه را به طیاره سوار کردند، برای شان جیره های نظامی دادند. خوردن آین جیره ها با دستان پوشیده با دست کش و زولانه شده به کمر و پاهای ولچک شده به سطح طیاره، کار آسانی نبود. شفیق بعد از رهایی اش به دیوید روز گفت: &quot;یگانه چیزی که در طول را مغزم را مصروع داشت دردی بود که در کمرم احساس میکردم. زمانی که از طیاره ما را پایان کردند تازه فهمیدم که از بغلم خون میچکد. دستانم تقریباً شش ماه دیگر حس نداشتند.&quot; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;برای دولت امریکا اینها جنگجوهای غیرقانونی و دهشت افگن بودند، برای افغانها این ها دشمنان خارجی بودند و برای کشورهای خودشان مایه ننگ بودند. هیچ مهم نبود که اینها چگونه، چرا و در موجودیت چه ثبوت و مدرکی دستگیر شده بودند. یک سوال که نویسنده این کتاب از آغاز تا به انجام تلاش میکند جواب بدهد اینست که آيا زمانیکه منافع سیاسی و یا اقتصادی مطرح میباشد و یا هم در بدترین تعبیر زمانیکه دولت ها با جنایت کار ترین انسان ها مانند طالبان و حامیان شان طرف ميباشند، آيا حق دارند که حقوق بشر را زیر پا نهند؟ چگونه میتوان فهمید که تمام آنهای که در ده ها زندان آشکار و مخفی در کشور های مختلف نگهداری میشوند همه دهشت افگن و جنایت کار استند؟ و اگر مطمین هم باشیم که همه جانی و دهشت افگن استند، آيا آنها به صفت انسان حق محکمه عادلانه را ندارند؟ پس زمانیکه که با زندانیان ولو جنایت کار و جانی از طرف کشورهای که ادعای پابندی به حقوق بشر میکنند اینطور رویه میگردد، پس فرق بین اين دولت ها و دهشت افگنان چی است؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;بقیه نقد این کتاب را اگر فرصت میسر شد به زودی اینجا خواهم نوشت. نظرات دوستان استقبال میگردد. برای خواندان نقد این کتاب توسط دیگران به پیوند های ذیل مراجعه کنید:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FR style=&quot;mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://www.guantanamo.co.uk/&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;http://www.guantanamo.co.uk&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;/&lt;/SPAN&gt;&lt;/A&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FR style=&quot;mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://atheism.about.com/od/bookreviews/fr/Guantanamo.htm&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;http://atheism.about.com/od/bookreviews/fr/Guantanamo.htm&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/A&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FR dir=ltr style=&quot;mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://counteractnow.blogspot.com/2007/04/guantanamo-war-on-human-rights.html&quot;&gt;http://counteractnow.blogspot.com/2007/04/guantanamo-war-on-human-rights.html&lt;/A&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 20 Mar 2008 13:28:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faqiri&amp;postid=35</comments>
<dc:creator>faqiri</dc:creator>
<guid>http://faqiri.blogfa.com/post-35.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شکارچی تمساح</title>
<link>http://faqiri.blogfa.com/post-34.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i26.tinypic.com/4g3llg.jpg&quot; align=left border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; mso-bidi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA; mso-bidi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ascii-theme-font: major-bidi; mso-hansi-theme-font: major-bidi; mso-bidi-theme-font: major-bidi&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; mso-bidi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA; mso-bidi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ascii-theme-font: major-bidi; mso-hansi-theme-font: major-bidi; mso-bidi-theme-font: major-bidi&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&quot;ستیف و من&quot; عنوان کتابی است که همین چند لحظه قبل آخرین صفحه اش را به پایان رسانیده به زمین گذاشتم. نویسنده این کتاب تیری اروین امریکایی و قهرمان خاطرات اش ستیف اروین است که روزی در کنارش به صفت همسرش نیز بود. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; mso-bidi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA; mso-bidi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ascii-theme-font: major-bidi; mso-hansi-theme-font: major-bidi; mso-bidi-theme-font: major-bidi&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;عشق، فامیل، خوشی و کامیابی، شکست و ناکامی و بالاخره غم و اندوه از دست دادن یک عزیز لحظاتی از زندگی دو انسان است که مفهوم این واژه ها را در جریان زندگی عملاً درک کرده اند. &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;هر صفحه کتاب ستیف و من پر از عشق و خاطره، اعتماد و هدف است. ستیف نه تنها شوهر تیری و پدر بِندی و رابرت است بلکه او یک مدافع حیات وحش است. ستیف تمام زندگی خود را وقف حیواناتِ کرده است که ما یا از آنها هراس داریم، یا نفرت و یا چون هیچگاهی با آنها برنخورده ایم، بی تفاوت استیم. خصوصاً ما افغانستانی ها که به نام حیات وحش چیزی نداریم و به مانند ده ها پدیدۀ دیگر حیات وحش نیز محدود به پردۀ تلویزیونهای ماست. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; mso-bidi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA; mso-bidi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ascii-theme-font: major-bidi; mso-hansi-theme-font: major-bidi; mso-bidi-theme-font: major-bidi&quot;&gt;تیری دختری است از شمال غرب امریکا ایالت اوریگن که پدرش راننده لاری است. پدر تیری گاهگاهی حیواناتِ را که بر اثر تصادم با موتردر شاهراه ها زخمی شده اند به خانه میاورد و تیمار داری میکند. تیری با روحیه تیمار داری از حیوانات بزرگ میشود و زمانی که زندگی اش را به تنهایی آغاز میکند، به گربه های امریکایی (از خویشاوندان نزدیک گربه معمولی و پلنگ) علاقه مند میشود و خانه اش را به مرکز حفاظت از یتیم گربه ها تبدیل میکند. &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FR dir=ltr style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; mso-bidi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA; mso-bidi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ascii-theme-font: major-bidi; mso-hansi-theme-font: major-bidi; mso-bidi-theme-font: major-bidi&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; mso-bidi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA; mso-bidi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ascii-theme-font: major-bidi; mso-hansi-theme-font: major-bidi; mso-bidi-theme-font: major-bidi&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;در عین زمان هزاران کیلومتر در آنسوی کرۀ زمین، مردی است که زندگی اش را وقف حیات وحش کرده است اما او به تمساح عشق میورزد. نام او ستیف است و در کوینزلند استرالیا زندگی میکند. تصادفاً ستیف هم از دوره طفولیت با حیات وحش آشنا شده است و در همان محیط بزرگ شده است. پدر ستیف با دانشگاه کوینزلند استرالیا در قسمت مطالعۀ تمساح همکاری میکند و از همین جاست که ستیف با تمساح ها رابطۀ ناگسستنی قایم میکند که حتی در همین راه زندگی اش را از دست میدهد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; mso-bidi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA; mso-bidi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ascii-theme-font: major-bidi; mso-hansi-theme-font: major-bidi; mso-bidi-theme-font: major-bidi&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;تیری در امریکا و ستیف در استرالیا مانند یک روح در دو جسم استند. هردو به یک چیز ایمان دارند که حفاظت از حیات وحش است. این تصادف است و یا تقدیر که تیری به اسِرار دوستش به خاطر سپری کردن تعطيلات به استرالیا میاید و در یکی از روزهای گرم وارد باغ وحش میشود که ستیف در آن مشغول نمایش تمساح ها است. تیری از این نمایش بی اندازه لذت میبرد و در دل این کار ستیف را تقدیر میکند. بعد از ختم نمایش تیری با ستیف سر صحبت را باز میکند و ستیف هم که علاقه مفرط به صحبت در مورد تمساح ها دارد، گوشه و کنار این باغ وحش به نوع خود کوچک را به تیری نشان میدهد و در باره زندگی و نسل تمساح ها برایش معلومات میدهد. ستیف میگوید که تمساح ها از شصت ملیون سال بدینسو در زمین زندگی کرده اند بدون اینکه کوچکرین تغییری در وجود و یا رویه شان وارد آمده باشد. چند روز بعد از این مکالمه تقریبآ مختصر تیری به امریکا برمیگردد و دوباره به حفاظت از گربه های امریکایی میپردازد. ملاقات تیری با ستیف نه تنها اینکه عشق تیری به حیات وحش و حیوانات را بیشتر میکند بلکه شخصیت ساده و با ارادۀ ستیف یک نوع احساس دیگری را نیز در عمق قلب تیری به بار میاورد. تیری عاشق ستیف میشود. تیری در جایی میگوید: &quot;من هرگز و هرگز به عشق در یک نگاه باور و اعتقاد نداشتم. اما این تقدیر بود که آنروز در آن باغ وحش کوچک مرا کشاند تا &quot;عجیب ترین&quot; &quot;عمیق ترین&quot; احساس را در خود حس نمایم.&quot; &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; mso-bidi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA; mso-bidi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ascii-theme-font: major-bidi; mso-hansi-theme-font: major-bidi; mso-bidi-theme-font: major-bidi&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;این عشق در مدت کمتر از یکسال به ازدواج دو روح راسخ میانجامد و گروه کوچکی از مبارزان حیات وحش را در دنیای امروزی ما بوجود میاورد. زندگی ستیف و تیری همه و همه در صحراهای سوزان استرالیا در جستجو و مطالعۀ حیوانات سپری میگردد که مردم با آنها صرف با نام و یا تصویر آشنایی دارند. مطالعه زندگی تمساح ها جز از زندگی روزمره ستیف و تیری و بعداً بندی و رابرت (فرزندان) آنها میباشد. آنها عشق به زندگی را به فرزندان شان مانند ایمان به خدا آموزش میدهند. فلسفۀ مبارزه ستیف عشق به زندگی در کل است. حیوانات و خصوصاً آندسته از جانوران که نسل شان با تهدید نابودی مواجه است، مرکز ثقل فلسفۀ زندگی ستیف است. ستیف و تیری هر لحظه ای زندگی شانرا وقف نگهداری و حفاظت از حیوانات میکنند. در این سفر این زن و شوهر خوشی زمانی است که بتوانند یک تمساح زخمی را نجات دهند، اندوه زمانی است که یکی از حیوانات شان تلف گردد. برای ستیف در زندگی هیچ چیز به اندازه از دست دادن یک تمساح درد آور نیست. او باوجودیکه تیری اولین زن است که در زندگی او آمده است، خوب میداند که عشق اش با زن و فرزندانش و محبت اش با تمساح ها و حیات وحش را چگونه متوازن نگهدارد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; mso-bidi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA; mso-bidi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ascii-theme-font: major-bidi; mso-hansi-theme-font: major-bidi; mso-bidi-theme-font: major-bidi&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;ستیف در سال 2006 توسط یک ماهی بزرگ بحری از ناحیه سینه به شدت زخمی شد که صرف یک ساعت بعد از آن جانش را در راه عشق اش به حیوانات و حیات وحش از دست داد. یک جملۀ بسیار ساده ولی پر معنی که محبت ستیف به خانواده و اطفال اش را آشکار میسازد این بود: &quot;اگر مردم دنیا قرار باشد به خاطر یک کار مرا یاد کنند، میخواهم مرا به صفت یک پدر خوب به خاطر داشته باشند.&quot;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; mso-bidi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA; mso-bidi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ascii-theme-font: major-bidi; mso-hansi-theme-font: major-bidi; mso-bidi-theme-font: major-bidi&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;کتاب: ستیف و من&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; mso-bidi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA; mso-bidi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ascii-theme-font: major-bidi; mso-hansi-theme-font: major-bidi; mso-bidi-theme-font: major-bidi&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;نویسنده: تیری اروین&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; mso-bidi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA; mso-bidi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ascii-theme-font: major-bidi; mso-hansi-theme-font: major-bidi; mso-bidi-theme-font: major-bidi&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;زبان: انگلیسی &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-hansi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;معلومات بیشتر در مورد زندگی ستیف:&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Steve_Irwin&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;http://en.wikipedia.org/wiki/Steve_Irwin&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 01 Mar 2008 10:57:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faqiri&amp;postid=34</comments>
<dc:creator>faqiri</dc:creator>
<guid>http://faqiri.blogfa.com/post-34.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پهلوان وزیر باز تابلیت را با پوش خورده بود</title>
<link>http://faqiri.blogfa.com/post-33.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 356px; HEIGHT: 229px&quot; height=438 alt=&quot;از راست به چپ: پرویز کامبخش، قیس فقیری و قادرسیدی&quot; hspace=0 src=&quot;http://i31.tinypic.com/xgk4t0.jpg&quot; width=676 align=left border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این تصویر بنده در سال گذشته با قهرمان آزادی و مدافع حقوق زنان پرویز کامبخش برداشته شده است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واه واه گل ده باغ اش...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این کلمات را باید برای وزیر صاحب بی اطلاع و بی فرهنگ کابینه ای آقای کرزی بگویم. حالا دیگر مجبور استیم زبان خود را هم فدای خواسته های این پهلوان وزیر کنیم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مسخره است برای یک وزیر فرهنگ نداند که فرق بین واژه بیگانه و از خود چیست. بعضی اوقات فکر میکنم دیگر هیچ اخبار نخوانم زیرا همیشه چیزی در آن است که باعث عصبانیت و بعضی اوفات شرمم میگردد.  هر بار که صفحه بی بی سی را باز میکنم با خبری برمیخورم که باعث چند روز به فکر فرو روم.  برکناری بصیر بابه ای، خبرنگار تلویزیون بلخ، از کار و جزا دادن دو خبرنگار دیگر به خاطر استفاده از واژه های فارسی نه مزاق است و نه خنده آور. آيا وزیر صاحب بی اطلاع و بی فرهنگ ما نمیداند که پشتو و فارسی دو زبان جدا از هم است؟ واژه دانشگاه فارسی و پوهنتون پشتو است. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; من که با افتخار میگویم فارسی (دری) زبان مادری ام است واژه پوهنتون برایم بیگانه است نه دانشگاه. آقای کرزی باید اول این وزیر بی فرهنگ را مورد آزمايش روانی در علی آباد قرار میداد بعداً او را به مسابقه پهلوانی با فرهنگ ما روان میکرد. نمیدانم که دشمنی با زبان ما از چه زمانی به مرض ساری دولت مردان قوم گرا (حالا دیگر باید واضح حرف زد) مبدل شده است. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمیدانم برای این موجود عظیم الجسه کدام مرجع جواز قوشتی با فارسی را داده است. آیا در حکومت آقای کرزی به شمول خود شخص رئيس جمهور یک نفر با عقل سلیم نیست که این زورآور را از این کار منع کند؟ همین عین کار را این شمن سوگند خورده ای ما در جریان گرمیداشت از روز مولانا نیز انجام داد که هیچ کسی به  آن اعتراض نکرد. به یاد دارم که در تلویزیون برنامه گرمیداشت از مولانای بلخ را تماشا میکردم که یکبار دیدم یک کسی آمد و به خواندن شعر پشتو شروع کرد. آیا مسخره نیست که در مقابل صدها مهمان داخلی و خارجی که صرف به خاطر تجلیل از مولانا آمده اند، تعصب زبانی خود را نشان بدهند؟ آخر کور هم میداند که شیر سفید است - نمیدانم این پهلوان وزیر چرا رد ما را ورداشته. خدا خیر این کشور را با این فرهنگیانش پیش کند. باز که یک که اعتراض کنیم وحدت ملی خدشه دار میشود. آخر چرا باید باید فارسی همیشه قربانی وحدت ملی گردد؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باز یک موضوع جالب دیگر - وزیر صاحب بی اطلاع فرهنگ نام نگارستان ملی را به گالری ملی تغیر داد. ایشان فکر کردند که به کشور خدمت کردند و واژه بیگانه را از این نهاد فرهنگی برداشتند - یک جوان کاکه پیدا نشد که به این غول پیکر بگوید که واژه گالری را از کدام فرهنگ افغانستانی در آورده است. آه يادم آمد شاید در فرهنگ طالبان که افکار این غول پیکر با ایشان شباهت دارد واژه گالری ذکر شده باشد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب یک مبارزه بی پایان جهت تحمیل یک زبان بر سایر زبانها در اين کشور جریان دارد. نمیدانم با اینکار خود دولتمردان ما ملت مظلوم ما را به خاطر کدام گناه ناکرده سزا میدهند. تبعیض و ملت پرستی در جامعه ما به اندازه شده است که عقل و منطق ما را تحت الشعاع قرار داده است. به یاد دارم که یکی از دوستانم باری گفت که به جنرال دوستم رای میدهد. ازش پرسیدم که خوب میداند که جنرال صاحب نه سواد دارد و نه توانایی رهبری کشور را. در جواب گفت، &quot;ازبک خو است.&quot; ولی سوال در اینجاست که این اعمال دولتمردان صرف به خاطر تضعیف سایر زبان ها در کشور صورت میگیرد و یا ناشی از تغافل اینها از اهمیت سار زبان ها که در مجموع فرهنگ و ادبیات افغانی را میسازد، میباشد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب این اولین بار نیست که تلاش صورت میگیرد تا یک زبان تضعیف و زبان دیگر تقویه گردد، و یا یک زبان بر زبان دیگر تحمیل گردد. ايا این عمل و اعمال از این قبیل به نفع این کشور عقب افتاده است؟ پس چرا اين قهرمان قوشتی کج با ادبیات برای مردم واضح بیان نمیکند که این عمل او به نفع کی است.  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هرچه باشد تا زمانی که این کوتاه فکری ها و عقده ها از جامعه ما زدوده نشود، افغانستان به طرف يک جامعه ای پیشرفته و مترقی که آرزوی همه اقوام ساکن این کشور است یک گام هم برنخواهد داشت.  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به امید روزی که این پهلوان کمی وزن ببازد ورنه فشار خون میگیردش و باز خواهد گفت که واژه خون و فشار بیگانه است باید با &quot;بلد پریشر&quot; عوض گردد. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 11 Feb 2008 06:05:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faqiri&amp;postid=33</comments>
<dc:creator>faqiri</dc:creator>
<guid>http://faqiri.blogfa.com/post-33.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خفه باشید</title>
<link>http://faqiri.blogfa.com/post-32.aspx</link>
<description>خوب تا به چه وقت از اینهمه درس و وظیفه خانگی خسته شوم که سری به کلبه ای فقیری بزنم. ولی هرگاهی که فرصت پیدا میشود که در اینجا چیزی تازه ای بگذارم - حادثه ای اتفاق میافتاد که وادارم میسازد از اخبار بد بنویسم. و اینبار هم زندانی ساختن و حکم به اعدام دادن دوست نهایت نزدیک و صمیمی ام پرویز عزیز است. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید یکی از اولین کسانی که در مورد گرفتاری وی اطلاع حاصل کرد بنده بود. چون دوستی من با شخص خودش و برادرش موجب بود که همیشه به تماس باشیم و حنی یک روز قبل از گرفتاریش هم با او صحبت کرده بودم. ولی به گفته گذشتگان اگر از انسان از مرگ اش با خبر میشد قبر کلانتری برای خویش میساخت. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هر صورت - گرفتاری پرویز و سپس حکم به اعدام دادن او بدون اینکه فرصت دفاع از خود را داشته باشد، داغی دیگری است بر پیشانی سیستم عدلی کشور و آقای کرزی که با ملیارد ها دالر حمایت مالی خارجی و سپاه پنجاه هزار نفری ناتو نتوانسته است اساستی ترین حق انسان های این سرزمین که عبارت از داشتن حق دفاع از خود در محکمه است، را تامین نتواند. مطلبی را امروز از آژانس رویتر خواندم که نوشته دولت امریکا در قضیه پرویز با مشکل مواجه شده است. بقیه به زودی...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 05 Feb 2008 06:50:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faqiri&amp;postid=32</comments>
<dc:creator>faqiri</dc:creator>
<guid>http://faqiri.blogfa.com/post-32.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دور امریکا (قسمت اول)</title>
<link>http://faqiri.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;یکی از بزرگترین شهرهای جهان امروزی ما. یکی از پرجمعیت ترین و شهری که اقتصاد دنیا را در دست دارد. ولی آيا این شهر با تمام خوبی ها و تعریف هایش شهر رویاهای یک انسان شرقی با ارزش های متفاوت هم است؟&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;سه روز گذشته را در این شهر سپری کردم. دانشگاه کلمبیا و منهاتن یا مرکز شهر را دیدم. بلند منزل ها و چراغ ها واعلان های برقی که مانند پرده های سینما در هر آسمان خراش آویزان شده اند، همه و همه برایم در دید اول جالب بود. در طول همین مدت مختصر که در این شهر سپری کردم، متوجه یک سوال شدم که در تمام روز ذهنم را مشغول داشت. آيا آخر زندگی و پیشرفت و ترقی همین است؟ آيا آرامش روحی ما را این ها میتواند فراهم آورد؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;نیویارک شهر بزرگ بی هویت به نظرم جلوه کرد. در این شهر همه تلاش میکنند تا زنده بمانند و به خاطر آن باید مانند مورچه همیشه در شانه بار داشته باشند. تشویش در این شهر به اندازۀ میشود که دیگر به یک عادت تبدیل میگردد. تشویش به خاطر پرداخت قرضه خانه، تشویش از دست دادن وظیفه، تشویش به خاطر پسمانی از مود و فیشن و تشویش به خاطر آینده و پیری؛ همه دست به دست هم میدهند که انسان های این شهر را مشغول سازند. به نظرم آمد که در این شهر انسان از قالب طبیعی خارج شده و به طرف ماشین شدن به پیش میرود. در اینجا یا آنقدر با خود و به خود میاندیشند که از خود بیگانه میشوند و یا اینکه از خود خارج میشوند که خود واقعی را فراموش میکنند. این نظر من شاید تا یک اندازه واقعیت نداشته باشد – چون دید من دید به شدت شرقی و به شدت افغانی است. برای من وقت خوردن غذا با اعضای فامیل و داشتن وقت کافی برای آنها بلند ترین درجه اهمیت را دارد. این چیزیست که در اینجا وجود ندارد. در این شهر بزرگ همیشه باید تنها نان بخوری و همیشه باید در دویدن باشی تا از زندگی عقب نمانی. اگر خواستی دوست ات را ملاقات کنی باید یک هفته قبل برنامه ریزی کنی و باید با عقربه ساعت همزمان حرکت کنی. در این شهر اگر چه زنده استی ولی باید به میل دیگران زندگی کنی تا زنده بمانی. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;ولی نا انصافی خواهد بود که از خوبی های این شهر بزرگ نگوییم. باید گفت که در این شهر هرچیز از هرگوشه جهان پیدا میشود. رستورانت های کشورهای مختلف، آدم های مختلف از گوشه و کنار جهان، سرک های پر ازدحام، خط آهن بیست و چهارساعته، و غیره و غیره...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;***&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;انسان هیچگاهی نمیداند که روز بعد چی در انتظارش است. از نیمه به بعد این نوشته را در راه نوشته میکنم. همین حالا در یک فروشگاه غذا در شاهراه نشسته ام نه به خاطر اینکه اینجا نیو جرسی است بلکه به خاطر که سرویس که قرار بود مرا به واشنگتن ببرد در نیمه راه &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;رهایم کرد و رفت. عجب وقفه ای؛ دوساعت باید منتظر بمانم تا سرویس دیگر برسد. به دنیای پیشرفته خوش آمدید. بیاد میاورم روزهای را که با سرویس های سه صد و سه از مزارشریف به کابل سفر میکردیم، بعد از وقفه نان و چای اگر کسی عقب میماند، مسافرین سرویس را اجازه حرکت نمیدادند. فکر میکنم به خاطر اینکه بدانیم چی ارزش های ما واقعاً به همان سادگی ای شان زیبا است، باید مدتی را در این کشورهای به اصطلاح پیشرفته سپری کنیم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;خوب امروز هم در نیویارک و در راه واشنگتن سپری شد. بعضی اوقات فکر میکنم دلم برای تمام آنچیزهای که روزی به حساب کارهای معمول میرفت تنگ شده است. فکر میکنم من یک شرقی استم و صرف شرقی و برای غرب ساخته نشده ام. روز گذشته با دوستان ام در مورد تاثیرات محیط بالای عادات و احساسات انسان صحبت میکردیم. جالب بود که یکی از دوستان ام که مدت سه سال را در اینجا سپری کرده است بسیار به سادگی ادعا داشت که راه گریزی نیست و باید خود را مطابق به همین جامعه آراست. ولی آیا شخص من با افکاری که دارم به آسانی در این جامعه مدغم خواهم شد؟ و آيا همین که من در اینجا زندگی میکنم بهترین بهانه برای فراموش کردن تمام ارزش ها و افکار که با آن بزرگ شده ام است؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;هر روزی را که در اینجا سپری میکنم یک موضوع جدید را میاموزم. یادش بخیر یکی از استادان زبان برای ما گفته بود که به خاطر درک زبان خود باید زبان دیگری را فرا بگیرم – در اینجا من فکر میکنم باید به خاطر درک ارزش های خود باید ارزش های دیگران را تجربه کنیم. به خاطر اینکه درک کنیم همه ای آن چیزهای ساده و پیش پا افتاده که در جامعه ای خود داریم برای ما چقدر اهمیت دارد باید از دور به آنها نگاه کنیم. در کشورم این فصلی برف است. بعد از یک شب برف باری صبح بعد تمام محله در بام ها به خاطر پاک کردن برف بالا میشوند. این را باید میله برف پاکی نام گذاشت ولو هر قدر هم که طاقت فرساست. این عملی است که پدر و پدرکلانهای ما کرده اند تا خانه را از برف حفظ کنند. زمانی که اولین برف را در اینجا دیدم همه آن صبح های را که در بام به خاطر برف پاکی سپری کرده بودم به یاد آوردم. آيا در اینجا میتوانم آن تجربه را داشته باشم. و آيا صندلی است که بعد از برف پاکی در زیر آن خزیده خود را با پیاله چای گرم بسازم. نمیدانم چرا زمانی که از کسانی که دوست شان داریم دور میشویم دل تنگی خود را ابراز میکنیم ولی هیچگاهی نمیگوییم که برای فلان عادت و یا کاری که در وطن میکردم هم دل تنگ شده ام. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;روزگذشته فلم کاغذ پران باز را در یکی از سینماهای نیویارک تماشا کردم. شاید در تمام آن سالون صرف من و دوستم افغان بودیم و درک میکردیم که دوستی در اِين کشور دورافتاده و فقیر آسیای میانه چی معنی دارد. شرق و غرب همانطوریکه از نگا جغرافیایی در دو نقطه مخالف هم قرار گرفته اند از نگاه فرهنگی و احساسی هم کاملا مخالف هم استند. سه روز در نیویارک با یکی از دوستان جدید به سر بردم. در این سه روز این دوستم همه آنچه را که در توان داشت برای ما انجام داد. هیچگاهی نگذاشت که پول غذا را من بپردازم و با وجودیکه سخت ترین امتحان هایش در دانشگاه جریان داشت بیشترین وقت روزانه خود را با ما سپری کرد. منحیث یک افغان برای من این عملی است که ارزش خاص دارد ولی جدید نیست. این کاری است که من برای او انجام خواهم داد اگر روزی او به دیدن من بیاید. قسمیکه برای یک دوست امریکایی ام روزی تشریح کردم که برای ما دوستان و اقوام از همه چیز مقدم ترند. دلیل اینست که همه چیز را میتوان دوباره ساخت و یا بدست آورد – ولی دوست و از خود را نمیتوان باز یافت. ولی آيا این دلیل من برای جامعه ای که برای فامیل خود وقت ندارند قانع کننده خواهد بود. هرچند استند افغانهاییکه که امریکایی شده اند و به شکلی رفتار میکنند که برای افغان تازه وارد کاملاً تکان دهنده است. ولی گله نیست اینجا امریکاست. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;خوب بیست دقیقه دیگر هم باید منتظر سرویس بمانم ولی حالا در بیرون و در هوای زمستان. یکی از خصوصیات بیرون بودن از کشور از دست دادن زبان است. این بدین معنی نیست که کسی که در خارج زندگی میکند کاملاً زبان اصلی را فراموش میکند. زبان اصلی در کشور دومی به مانند بسته لباس های لیلامی مخلوط میگردد. در اینجا با کسانی برخوردم که به فرزندان شان زبان فارسی را حتی نیاموخته اند. به نظرم یگانه وسیله که ما را به گذشته ما و به فرهنگ و ارزش های ما منحیث افغان وصل میکند همین زبان است. خوب اینها در اینجا خوب درس میخوانند و با موضوعات پیشرفته آشنا میشوند. سوال من در اینجاست که آيا اينها همان احساس را که من و همه کسانی که در کشور بزرگ شده اند در مقابل وطن دارند؟ آيا میتوانند داشته باشند؟ آيا میتوان از افغانهای که در خارج از کشور بزرگ شده اند و افغانستان را هیچگاهی ندیده اند این توقع را داشت. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-ansi-language: FR; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;در اینجا مسئله هویت نیز پا به میان میگذارد. زمانیکه با این هموطنان برمیخوریم خود را افغان معرفی میکنند ولی به زبان ما به سختی صحبت میکنند، تاریخ و فرهنگ اصلی کشور را نمیدانند و حتی بعضی اینها نمیدانند پایتخت کشور کدام شهر است. نمیتوان ملامتی را به گردن اینها انداخت چون برای شان گفته نشده و یا ضرورت نشده بدانند ولی مشکل در این است که در سیستم غربی که در تشکیلات کشور ما بوجود آمده است، همین ها به نام افغان پست های را در کابینه اشغال میکنند که برای ملت رنج دیده ما سرنوشت ساز است. اینها رنج و درد را که مردم در داخل کشور متحمل شده اند ندیده و تجربه نکرده اند. از احساسات مردم بی خبر اند و مشکلات و خواسته های مردم را درک کرده نمیتوانند. آيا به خاطر ساختن افغانستان اینها تا چه اندازه موثر اند. به عبارت دیگر آيا کسی که خود را وابسته به محیط نداند و همیشه به فکر برگشت به خارج باشد میتواند منبع خوبی برای آبادانی وطن باشد؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 20 Dec 2007 14:35:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faqiri&amp;postid=31</comments>
<dc:creator>faqiri</dc:creator>
<guid>http://faqiri.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پاتک های امریکایی</title>
<link>http://faqiri.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description>زمانی را به یاد میاورم که به طرف کشور دوست و همسایه (؟) پاکستان مهاجر شده بودیم. در طول راه که به طرف این خانه ای دوم ما در حرکت بودیم، صد پاتک و نیمه پاتک موتر را توقف میداد و پول میگرفت. حداقل در هر نیم ساعت یکی از این پاتک ها با آن آدم های لنگی دار، خاک آلود، بدقواره و کثیف نشسته بودند و گپ یگانتا مانند کیک از خودن مردم تغذیه میکردند. از آنروز ها چندین سال گذشته است، آن انسان ها يا دیگر نیستند و يا اگر استند هم در اردوی ملی و یا پولیس ملی جذب شده اند و یا حداقل شرکت های امنیتی خصوصی استخدام شان کرده است. چیزی که مرا وادار به نوشتن این سطور کرد همان چیزی بود که مرا به یاد آن پاتک ها انداخت. تصور نمیکردم در امریکا به این اندازه پاتک وجود داشته باشد. برخلاف پاتک های وطنی، این پاتک ها بسیار پاک و نظیف با کارکنان زن و مرد و باسواد تشکیل شده است. فرقی عمده بین این پاتک ها و پاتک های وطنی قانونی بودن پاتک های امریکایی است. به امریکا خوش آمدید - برای استفاده از سرک باید پول بدهید. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اکثر هموطنان در افغانستان بنام امریکا بی ۵۲ و جورج بوش را بهتر میشاسند. در اروپا به اینها یانکی میگویند - ولی ما باید برای اینها معادل فارسی یانکی را پیدا کنیم. سرک های وسیع و بزرگ، حریم خصوصی، خانه های به فاصله های دور از هم، اصراف بیشتر از مصرف همه و همه خصوصیان امریکایی بودن را تشکیل میدهد. قرار برآورد ها، جمعیت امریکا صرف پنج درصد جمعیت جهان را تشکیل میدهد. همین جمعیت کم بیشتر از ۲۵ درصد تمام انرژی جهان را مصرف میکند و بشتر از همه محیط را آلوده میسازد. کسانی که در بیرون قرار دارند فکر میکنند مردم کشور های جهان اولی با سواد استند و از همه موضوعات اطلاع دارند - مرا هم عقیده بر این بود - البته قبل از آمدن به اینجا. حالا بعد از سپری کردن مدت محدود به این نتیجه رسیدم که بسیار تحصیل کرده های اینها نمیتوانند کشور ها را روی نقشه جهان نشان دهند. خوب چیزی که اینها خوب بلد استند استفاده از انترنت و انواع بازی های کمپیوتری است. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در امریکا موضوع جالب برای من قفل مخصوص گوش بود. این قفل ها دونوع استند. اولی آی پاد و یا ام پی۳ است که تقریباً بیشتر از ۹۰ درصد جوانان اینها با خود حمل میکنند. نوع دومی آن تلفون همراه است. خول در محیط دانشگاه هر کسی را که ببینی در گوشش یا آله موسیقی است و یا هم مصروف تلفن است. در حالت سومی که اگر هردوی اینها را نبینی شخص مورد در حال دویدن است. بعضی وقت ها فکر میکنم باید به عوض واژه &quot;زندگی&quot; باید واژه &quot;دوندگی&quot; را اینها استفاده کنند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هر صورت امروز هوا بارانی است. چیزی که ما در افغانستان بسیار کم داریم ولی اینها در اینجا هفته دو روز حتماً یک روز باران دارند. نمیدانم ما چرا از همه نعمت این دنیایی محروم استیم. اصلاً جزای کدام گناه را میکشیم. امنیت نداریم، از تمام سهولت های زندگی به شمول ابتدایی ترین آن که برق است محروم استیم، باران نداریم - بحر را خو کاکا انگلیس از ما گرفته بود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب فکر کنم گله و شکایت بس است. منتظر میمانیم ببینیم دنیا برای ما چه تازه های در آینده دارد. تا نوشتۀ بعد... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Nov 2007 11:53:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faqiri&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>faqiri</dc:creator>
<guid>http://faqiri.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
