تبليغاتX
موج ها - يک نوشته ای ديگر...

يک روز در صنف...

بعضی دوستان نوشته های مرا چرنديات ميخوانند - هر چه باشد تا وقتی بلاگفا مفت است، مام نوشته ميکنيم. هر چه باداباد. گفته اند نی که شراب مفته خو قاضی ام ميخوره.

به هر صورت در مورد درس ها اينبار مينويسم. چی درس های جانانه ای است ده اينجا. به ياد دارم که زمانی در دانشگاه بلخ يک سمستر جامعه شناسی داشتيم. استاد بزرگوار از بس اصطلاح گله گرگ را زياد تکرار کرد، بچه ها يک ديگر را به اين اسم صدا ميکردند. چی وقت های بود - در کلی روز همراه ما يک کتابچه ميبود و قلم خو صرف ده روزهای امتحان ميداشتيم و بس. اصلاً به اين چيز ها ضرورت نبود. درسی که ميخوانديم چيزی نبود که در موردش تشويش کنيم. بعضی اين درس ها در طول سمستر از ۱۵ صفحه تجاوز نميکرد و اگر ميکرد - استاد مهربان ۲۰ سوال ميداد و ۲۰ جواب. همو بود و امتحان. حالی بيا کوزه ره بيگی و ده دانشگاه بال حوضه پر کو. هر شب سه ساعت درس خواندن، حداقل دو تا سه کار خانگی و هر هفته هم دو امتحان - باز هم پسمان.

اينا هيچ آدمه بيکار نميمانند. جوانی هم بهاری بود و بگذشت. راستی که فرق بين دانشگاه های اينها و ما از زمين تا آسمان خو نميگم که دروغ گوی نشم ولی ميگم فرق اش بين قرن ۲۱ و قرن ۱۴ است. همو قرنی که ده افغانستان مکتب وجود نداشت و اينا اولين دانشگاه های خود را اساس گذاری ميکدن.

در جريان نوشتن اين مطالب - يک روزی از صنف ما ده دانشگاه بلخ شريف به يادم آمد. همو روز خبر شديم که مضمون ثقافت اسلامی جبری شده در چهار سال و بين خود ده ای مورد گپ ميزديم که سروکله استاد بزرگوار اين مضمون پيدا شد، ايشان رئيس دانشکده شرعيات هم بودند. ده رديف دوم شيشته بودم و دفعتاً فکری بکری به سرم رسيد. با خود گفتم "بيا که يک بيرون بريم کمی هوای تازه تنفس ای (ثقافت) خو اس تا آخر دانشگاه". از جايم بلند شدم تا از ايشان اجازه بگيرم. نميدانستم که اين حرکت من خلاق قانون اساسی دانشکده شرعيات است و با مشت به سينه ام جواب گرفتم که ايشان خوش ندارند به کسی اجازه بتن که از او مودبانه تقاضا کند. مام بيادر وطنکی "قسميکه غرور افغانی" تقاضا ميکند - بدون اجازه اش از صنف خارج و يک لبخند جانانه ام تقديم اش کردم. شايد بعضی ها بی ادبم بخوانند - ولی من از کارم پشيمان نيستم چو استاد که او رقم باشه از شاگردش چه گله. به هر صورت - ما که صايب به همو سستم اجازه و ديکتاتوری و بوروکراسی آموخته بوديم. روزی که اينجا آمدم در صنف برايم بسيار چيز ها جديد و بسيار چيزهای ديگر هم جالب بود.

اول اينکه استادان اينجا خود را بالاتر از شاگردان نميدانند. در کشور ما استادان محترم که در دهليز دانشگاه قدم ميزنند، فکر ميکنند که ثقل زمين استند. چندين مثال از دانشگاه بلخ داده ميتوانم - دانشگاه کابل را افتخار دارم که شاگردش نبوده ام. ما به شوخی به يکديگر ميگفتيم که آن گفته مشهور که گفته اند "درخت هر قدر پر بار گردد شاخه های اش خم ميشود". اين گفته دگه کهنه شده بود. گپ يگانتا تاريخ اش تير شده بود. از چندين کار اجباری در اينجا بی غم استم اول اش اينکه مجبور نيستم به خاطر داخل شدن به صنف از استاد اجازه بگيرم. چيزی که واقعاً قدر ميکنم. دوم اينکه اگر نخواهم درس را بخوانم مجبور نيستم. 

چيزی ديگری را که بايد اينجا بگويم - خصوصاً برای دوستان که خود شاگرد دانشگاه استند جالب است - اين است که اينها واقعاً تمام امکانات را در اختيارت ميگذارند. فقط تو ياد بگير. يک چيز بسيار جالب دگه ای بود که روز گذشته امتحان فرانسوی داشتيم. سرم خم بود ده پارچه که يکبار به ياد امتحانات وطنی افتادم. بيادر چی روز و حال بود. نقل کدن، گپ زدن، نقل های مايکرو، نقل های تلفونی و غيره و غيره ... در اينجا استاد قرار ده پشت ميز شيشته و کارهای خوده ميکنه. چار بغل امه ديدم که هيچ کس نه پس پس ميکنه و نه ده پارچه يکی دگه سيل ميکنن - جالب بود. نمره ما روز بعد فوراً اعلان شد. اينجام يک تفاوت ديدم. ده دانشگاه ما در مزارشريف بيادر بعضی امتحان اوله نمره ده روز باد خلاص شدن امتحانها اعلان ميشد. چرا او بيادر اينطور ميشد؟ به خاطريکه وقت کافی بری واسطه بازی و لپ و جپ باشه نی. اينکار چند دفعه با خود ما شده. ... ای دگه بيادر از نرخ شهرداری هم بالاتر است.

به هر صورت روز ها در اينجا بسيار زود تير ميشن. اينا اينقدر آدمه مصروف نگه ميکنن که وقت دق آوردن هم يافت نميشه.

وقت خوش برای همه ای تان ميخواهم...تا بعد  

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/06/22ساعت 3 قبل از ظهر توسط قیس فقیری |

 





Powered by WebGozar

Locations of visitors to this page