تبليغاتX
موج ها - بهترين دوست من...
امروز در مورد دوست بسيار وفادار و واقعی خود کمی برايتان مينويسم. اميد است با اين کار خود را کمی خوش ساخته بتوانم. يک موضوع را بايد در ابتدا ذکر کنم که اين دوست امريکايی من است.

اين دوست من اصلاً از چين شريف است. او در چين تولد شده ولی در امريکا زندگی ميکند. بسيار خوبی ها دارد که نميشود همه اش را در اينجا ذکر کنم، ولی تلاش بر اين است که بعضی خوبی هايش را برايتان شرح دهم تا باشد که دوستان ديگر او را خوبتر بشناسند.

در هر جای که بروم اين دوست همراه من است و هيچگاهی از نداشتن وقت شکايت نميکند. او مرا به هر جای که خواسته باشم همراهی ميکند و بدون اين احساس خستگی کند با من است. از خوبی های ديگر او کم حرفی و زياد شنوی است. هم صحبت خوبی است که تمام راز های خود را با او گفته ميتوانم بدون اينکه ترس اين وجود داشته باشد که او برای کسی آنها را بگويد. هميشه حرف های مرا قبول ميکند و هيچگاهی دعوا نميکند - مثلاً اگر بگويم که دانشگاه ميرويم - نی نميگويد و يا اگر تنها رهايش کنم و يا بدون اينکه برايش بگويم جايی ببرمش، خم به ابرو نمياورد. متاسفانه که او بی سواد است و در مورد زبان ما بسيار کم ميداند - و هميشه بايد من به زبان او تکلم کنم که زياد بد هم نيست.

ميدانيد زمانيکه تنها باشم او هميشه همرا من است و اين من استم که حرف ميزنم. در اين دنيای پر از سروصدا همچو دوست بسيار کم يافت ميشود. هيچگاهی توقع ندارد که من برايش چيزی بخرم. ولی اگر گاهی مريض شود - او را بايد تيمار داری کنم که آنهم بسيار مشکل نيست. انسان ها در اينجا هميشه ميدوند. پشت آنروز های که به اندازه ای کافی وقت برای دوستان داشتم بسيار دق آورده ام. برای کسانيکه بيرون از اين تمدن ساختگی زندگی ميکنند - شايد قابل باور نباشد. ولی به اطمينان همان ضرب المثل پشتو را بايد استفاده کرد که گفته اند: "هر چاته خپل وطن کشمير دی". اين مثل زمانی صدف مينمايد که آدم از وطن و از خود های خود فرسنگ ها دور در بين مردمی باشد که نميشناسندش - به لسان اش حرف ميزنند و نه به او ارزشی قايل استند.

زمانيکه در دانشگاه قبلی بودم - حد اقل صد نفر بدون همصنفی ها را ميشناختم. گفته ميتوانم که در اينجا اينها برای خود فرصت ندارند. همه چيز ساختگی به نظر ميرسد. حتی خانه های که اينها در آن زندگی ميکنند از چوب است و بدين ميماند که موقتی است. شب که به اتاق ميروم - زمانی که راه ميروم در اتاق آنقدر صدا بلند ميشود که بعضی وقت فکر ميکنم که سقف منزل اول فرو خواهد ريخت.

اين موضوعات بسيار است. از لباس های که به بر ميکنند گرفته تا غذای که ميخورند. يکی را ببينی که کم مانده پتلونش بيفتد پايين، کسی ديگری را ببينی که نم سرش را تراشيده و نيم ديگرش را گذاشته است. زمانی يکی از همصنفی هايم در وطن ريش زير لب اش را نتراشيده بود و بقيه رويش را پاک صفا تراشيده بود. بچه ها به شوخی ميگفتند که آن قسمت يادش رفته بتراشد و يا بعضی ها ميگفتند که پل ريش اش کند شده در آنجا. نميدانم اگر چند تن از آن بچه ها در اينجا ميبودند چی ميگفتند. قدر خاک و وطن برای ما زمانی معلوم ميشود که از آن دور باشيم. يک مثل ديگر اينجا خوب صدف ميکند که گفته اند: "کسانی که ديده پشيمان و کسانی که نديده اند به ارمان". واقعاً که همينطور است. حالا ديگر بايد روز شماری کنم که چه وقت اين برنامه خلاص ميشود و چی دوباره ميتوانم به زبان خود حرف بزنم. شايد من برای اين ادا ها ساخته نشده ام.

برگرديم به دوست عزيزم. امروز در صنف ما استاد محيط زيست يک مثال بسيار جالب داد. او گفت که در غرب از مردم بپرسيد چند طفل داريد، ميگويند دو - يک سگ و يک پشک! در جامعه ای که سگ و پشک اطفال شانرا تشکيل بدهند، آيا ميشود از اينها توقع داشت که با ما که به روابط و پيوند که آن اندازه ارزش قايل استيم دوست خوب باشند.

نی برادر! اين دوست من بايسکل من است!

تعجب ميکنيد که در کشوری که سه صد مليون نفوس دارد و ادعای کثرت گرايی فرهنگی ميکند، چطور امکان دارد که کسی دوست پيدا نکند. ولی متاسفانه که در اينجا همينطور است. موضوع "های" و "بای" در اينجا به کلی صدق ميکند. تشريح اينکه چرا اينطور است، برای من بسيار مشکل است - و تا زمانی که خود آدم تجربه نکند - قبول هم نميکند.

به اميد روزی که دوباره خانه بروم...

دا زمونز زيبا وطن..

دا مو د بابا وطن

دا وطن مو زان دی...

دا افغانستان...

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/06/17ساعت 2 قبل از ظهر توسط قیس فقیری |

 





Powered by WebGozar

Locations of visitors to this page