"آقای عزیز: کاش عوض این همه چرندیاتی که سر هم کرده ای یکباری که شده هم به تاریخ رجوع میکردی. تاریخ صد سال پیش را نمیگویم. تاریخ پنجاه سال پیش را میگویم. حاجت نیست که به این کتاب و یا آن مجله نظر اندازی از پدرت، پدرکلان و یا مادر کلانت بپرس که در زمان ظاهر خان چه کمبود داشتی؟ ترا به خدا قسم بپرس که چقدر امنیت بود، چقدر ارزانی بود، چقدر آزادی بود و چقدر اتحاد بود. ازین چیز ها زیادتر چه میخواهی. ترا فعلا سربازان امریکا انگلیس محافظت میکنند و از خیرات سر آنهاست که سواد آموختی. بخدا شرم است که تو را به این روز انداخته اند. که غیر از خانه، رفیق هایت، انترنت و چتیات گفتن چیزی یاد نداری. عزیزم چند صباحی خوش بچرولی بدان که نسل های بعد از تو نفرین به تو میفرستند. هشیار باش بهتر است تا که دنباله روی این و ان را بکنی."
اي آقا مرا به خواندن تاريخ تشويق کرده اند که به خاطر آن از ايشان سپاس گذار استم. ولی در قسمت های ديگری نوشته ای ايشان ملاحظاتی وجود دارد که بايد به آن پرداخت. ظاهر خان را تمام مردم افغانستان ميشناسند و ضرور نيست که من از باغ های عياشی او در کاريز مير و يا جلال آباد و اين و آنسو نام ببرم. ايشان آرامی و ارزانی گفته اند. از خودش ميپرسم که آيا در مورد شهر کابل حرف ميزند و يا افغانستان زيرا برای من تنها کابل نمايندگی از تمام افغانستان نميکند. و اينکه مردم آرام بودند ترس بودف، اينکه در مورد دهات چيزی نميدانيم عدم دسترسی به اطلاعات بود - مجله ها و روزنامه های هم که به نشر ميرسيد يا برای سلطنت نوحه سرايی ميکردند و يا اينکه از کابل بيرون را نميشناختند. من ديگر واقعاً حوصله اين را ندارم که به اين برادر عزيز بگويم که خودش در مورد احوال اجتماعی مردم در زمان سلطنت ظاهر خان کمی مطالعه کند.
برگردم نزد دوستان و خوانندگان دايمی اين کلبه ای فقيری. تاخيری در نوشتن تازه ها در اينجا رونما گرديد که به علت مسافرت طولانی بود که داشتم. اين کلمات را از هزاران کيلومتر دور از وطنم برای تان مينويسم. در زمان نوشتن اين سطور در رستورانت شاگردان نشسته ام، فرش سمنتی زير پايم و ديواری که در آن تکيه کرده ام نهايت سرد است که مرا وادار ميسازد زودتر برخيزم، ولی وعده ميکنم که به زودی چيز های بيشتری در اينجا خواهم نوشت.
تا آن زمان پدرود...